تو و برکه....

در این گوشه از دنیا
خورشید مستانه تر
طلوع می کند
باد، دایم به رقص است
و باران
مشتاقانه جاری ست
اینجا
برکه ای ، با آرامشی به قدمت تاریخ خفته
و پرنده ها
مهمانان خوش نوایی هستند
که گاه گاهی کنار برکه اطراق می کنند
جلبک های سبز
سینه ریز برکه و
گل های زرد وحشی زینت بخش دامنه برکه اند
اینجا کوه سربلند سبزی
کمر کش برکه ایستاده
و بر این همه شکوه و زیبایی غبطه می خورد
و گاه به شادی
سکوت برکه را بهم می زند
و اما آسمان
مشتاقانه ، آینه داری می کند
هر روز
این همه شکوه و زیبایی را می بینم و
جای خالی تو را
بیشتر و بیشتر، حس میکنم ......
پ.ن:
من غزلخوان تو ام در همه وقت و همه جا
چاره کن چاره ی ما ، نیست امیدی به خدا
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۳/۰۷ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 