چو از گفتن فراغت یافت شاپور......دمش در مه گرفت و حیله در حور

از آنجا رفت جان و دل پر امید........بماند آن ماه را تنها چو خورشید

شیرین از آن روز در پی فرصتی بود تا بتواند به بهانه ای سوار بر شبدیز  شود و بسوی خسرو روانه گردد. تا اینکه یک شب با عمه خود چنین حیله بکار برد که :

شبی کز شب جهان پر دود کردند.......جهان را دیده خواب آلود کردند

پرند سبز بر خورشید بستند..............گلی را در میان بید بستند

به بانو گفت شیرین کای جهانگیر.......برون خواهم شدن فردا به نخجیر

یکی فردا بفرما ای خداوند...............که تا شبدیز را بگشایم از بند

بر او بنشینم و صحرا نوردم...............شبانگه سوی خدمت باز گردم

مهین بانو جوابش داد کای ماه...........به جای مرکبی صد ملک در خواه

به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز.........به گاه پویه بس تند است و بس تیز

چو رعد تند باشد در غریدن...............چو باد تیز باشد در وزیدن

مبادا کز سر تندی و تیزی.................کند در زیر آب آتش ستیزی

و گر بر وی نشستن ناگزیرست.........نه شب زیباتر از بدر منیرست

لکام پهلوانی بر سرش کن................به زیر خود ریاضت پرورش کن

رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت.......زمین بوسید و خدمت کرد و خوش خفت

مهین بانو بی خبر از آنچه بر شیرین رفته ، باتاکید بر اینکه مراقب باشد که اسب در این فصل کمی سرکش و تندخوست اجازه میدهد شیرین به سواری برود.

فردا صبح شیرین به همراه ندیمه هایش سوار بر اسبان خود راهی صحرا شده و به سوارو گشت می پردازند تا اینکه کم کم شیرین از دسته جدا افتاده و طبق راهنمایی های شاپور راهی مداین (مقر خسروپرویز) میشود:

سرانجام اسب را پرواز دادند...........عنان خود به مرکب باز دادند

بت لشگر شکن بر پشت شبدیز.....سواری تند بود و مرکبی تیز

چو مرکب گرم کرد از پیش یاران.......برون افتاد از آن هم تک سواران

گمان بردند که اسبش سر کشید است....ندانستند کو سر در کشید است

بسی چون سایه دنبالش دویدند.......ز سایه در گذر گردش ندیدند

به جستن تا به شب دمساز گشتند......به نومیدی هم آخر باز گشتند

وقتی ندیمان ناامید از یافتن شیرین شده و به قصر برگشتند و به مهین بانو خبر رسانند ، عمه شیرین بسیار غمگین و نالان شد :

مهین بانو چو بشنید این سخن را......صلا در داد غمهای کهن را

فرود آمد ز تخت خویش غمناک.........بسر بر خاک و سر هم بر سر خاک

از آن غم دستها بر سر نهاده...........ز دیده سیل طوفان بر گشاده

ز شیرین یاد بی‌اندازه می‌کرد..........به دو سوک برادر تازه می‌کرد

به آب چشم گفت ای نازنین ماه.......ز من چشم بدت بربود ناگاه...

از آنسو شیرین تاخت و تاخت تا اینکه خسته شد و چشمش به چمن زاری افتاد و چشمه ای گوارا ، از اسب پیاده شد و چون اطراف را خالی دید تن به آب داد تا جانی دوباره گیرد....

و اما خسرو که شاپور را پی شیرین فرستاده بود یک چشمش انتظار بود و چشم دیگر در خدمت شاه .صادقانه خدمت میکرد وشاه نیز بسیار او را دوست داشت. اما آنها که چشم دیدن این دوستی را نداشتند حیله ای بکاربردند و  سکه ای بنام خسرو ساخت و به تمام شهر ودیارها فرستادند.وقتی خبر ضرب سکه به گوش شاه رسید،  بی خبراز فتنه های پشت پرده به خسرو پرویز بدگمان شد و نگران که نکند طمع مقام کرده باشد و قصد جان پدر که هم سکه دارد و هم شمشیر و هم جوان است و توانمند!!!...لذا در فکر مکری افتاد تا خسرو را به بهانه ای زندانی کند .....بزرگ امید که از سران دربار و خواهان خسرو بود خبر به خسرو برد و توصیه کرد از مداین خارج شود تا نقشه پدر مهیا نگردد.

خسرو با چنی تن ازیارانش راهی ارمن  شد و به کنیزان خود دستور داد اگر شیرین به این خانه آمد و نشان آورد اورا عزیز دارین و خدمتش کنید تا برگردم . ...

چندی که رفتن کنار یک بیشه زاری سرسبز اطراق کردند و خسرو اندوهگین از وضعیت خود دراطراف به قدم زدن پرداخت که ناگه شیرین را درون چشمه و شبدیز را کنار آب دید. از زیبای شیرین و تنومندی شبدیز حیران ماند و یک لحظه این دو چشم در چشم شدند ، شیرین شرمگین در آب فرو رفت و موهای خود را حجاب تن کرد و چون خسرو را در لباس مبدل دید نشناخت  و  خسرو که از شرم شیرین شرمنده شد و جوانمردی کرد و  چشم از او برگرفت تا راحت باشد بعداز چندی دوباره به چشمه نگاه کرد نه از شیرین خبری بود نه از شبدیز و جز حسرت  بر دل خسرو ، چیزی نماند .....

پ.ن: بنا به گفته نظامی  شیرین به مداین (قصر خسرو ) رفت و خسرو به ارمن (قصر مهین بانو) بی آنکه از سفر هم خبرداشته باشند در میانه راه لحظه ای روبرومیشوند که آنهم در شک و تردیدها دوام نمی آورد.شیرین از ظاهر خسرو به خسرو بودنش شک میکند و خسرو به احترام چشم میگیرد و رفتنش را نمی بیند ....

در اینجا بد نیست مروری کنیم بر نوشته  "سیمای دو زن ...علی اکبر سعیدی سیرجانی"   که به زیبایی تفاوت زن در دو جامعه پارسی و عربی را از نگاه نظامی بتصویر کشیده .

 

قسمت قبل......... قسمت بعد