شاپور به خواست خسروپرویز راهی ارمن شده  (به منطقه ای که محل ییلاق شیرین بوده)  و از بزرگان آنجا پرس و جو میکند و متوجه میشود  که شیرین به اتفاق ندیمه هایش در فلان سبزه زار به گردش می پردازد،  پس شاپور نیز  به آنجا رفته و تصویری از پرویز را روی کاغذ کشیده و بر درختی می آویزد،... 

در آن دیر کهن فرزانه شاپور / فرو آسود کز ره بود رنجور

درستی خواست از پیران آن دیر/ که بودند آگه از چرخ کهن سیر

که فردا جای آن خوبان کدامست/ کدامین آب و سبزیشان مقامست

خبر دادنش آن فرزانه پیران/ ز نزهت گاه آن اقلیم گیران

که در پایان این کوه گران سنگ/چمن گاهیست گردش بیشه‌ای تنگ

سحرگه آن سهی سروان سرمست/ بدان مشگین چمن خواهند پیوست

چو شد دوران سنجابی و شق دوز/ سمور شب نهفت از قاقم روز

سر از البرز بر زد جرم خورشید/ جهان را تازه کرد آیین جمشید

پگه‌تر زان بتان عشرت‌انگیز/ میان در بست شاپور سحرخیز

بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی/ که با آن سرخ گلها داشت خویشی

خجسته کاغذی بگرفت در دست/ بعینه صورت خسرو در او بست

بر آن صورت چو صنعت کرد لختی/ بدوسانید بر ساق درختی

وز آنجا چون پری شد ناپدیدار/ رسیدند آن پریرویان پریوار

به سرسبزی بر آن سبزه نشستند/ گهی شمشاد و گه گل دسته بستند

گه از گلها گلاب انگیختندی/ گه از خنده طبرزد ریختندی

وقتی چشم شیرین به تصویر می افتد و مجذوبش میشود و از همراهانش میخواهد که عکس را برایش بیاورند اما ندیمه ها از ترس اینکه برای شیرین مشکلی ایجاد شود عکس را پنهان کرده و منکرش میشوند.

نگهبانان بترسیدند از آن کار/ کز آن صورت شود شیرین گرفتار

دریدند از هم آن نقش گزین را/ که رنگ از روی بردی نقش چین را

چو شیرین نام صورت برد گفتند/ که آن تمثال را دیوان نهفتند

پری زار است ازین صحرا گریزیم/ به صحرای دگر افتیم و خیزیم

این اتفاق سه روز پشت سرهم در سه گردشگاه  تکرار میشود تا اینکه شیرین خود عکس را برمیدارد :

دگر ره دید چشم مهربانش/ در آن صورت که بود آرام جانش

شگفتی ماند از آن نیرنگ سازی/گذشت اندیشه کارش ز بازی

دل سرگشته را دنبال برداشت/به پای خود شد آن تمثال برداشت

در آن آیینه دید از خود نشانی/چو خود را یافت بی‌خود شد زمانی

چنان شد در سخن ناساز گفتن/کزان گفتن نشاید باز گفتن

لعاب عنکبوتان مگس گیر/همائی را نگر چون کرد نخجیر

در آن چشمه که دیوان خانه کردند/پری را بین که چون دیوانه کردند

به چاره هر کجا تدبیر سازند/نه مردم دیو را نخجیر سازند

چو آن گل برگ رویان بر سر خاک/گل صد برگ را دیدند غمناک..... 

وقتی یاران شیرین حال زارش را دیدن، تصمیم گرفتند کمک کنند تا صاحب تصویر را پیدا کنند لذا به رهگذران عکس را نشان داده و  پرس و جو میکنند، تا اینکه شاپور میرسد و بیان میکند که این تصویر رازی دارد که فقط به شیرین میتواند بگوید، شیرین یارانش را از خود دور میکند و در خلوتی با شاپور می ماند و شاپور از فرصت استفاده کرده و کل قضیه خسرو و خواب و دلداگی او را تعریف میکند 

از این در گونه گونه در همی سفت/سخن چندان که می‌دانست می‌گفت

وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش/همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش

بدان آمد که صد بار افتد از پای/به صنعت خویشتن می‌داشت بر جای

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار/چه می‌دانی کنون تدبیر این کار

شیرین که حیران تصویر خسرو بود از توصیفات شاپور دل از کف داده و  مشتاق دیدار خسرو میگردد  و از شاپور  کمک  میخواهد...

شاپور انگشتری به شیرین میدهد و از او میخواهد به همراه شبدیز (اسب عمه شیرین که ملکه ارمنستان بود و شیرین تحت سرپرستی او زندگی میکرد) به  تنهایی و پنهانی   به دیدار خسرو برود..... 

قسمت بعد............ قسمت قبل