یلدای آزادی....

یلدا نگاه توست، وقتی که می خندی

وقتی که بر قلبم، امید می بندی

یلدا صدای توست، وقتی که در گوشم

نجوای جان باری، شیرینی قندی

یلدا دو دستانت ، در طول دستانم

ناز و و نوازش ها بر جان دلبندی

یلدای آغوشت ، آغاز عشق ناب

عشق تو جاری باد برماه اسفندی

یلدای جانی جان ، آوای پر شوری

شادی بی حدی ، هرلحظه خرسندی

یلدای جان باز آ ، با جان به پرواز آ

بر کن غبار غم ، برکن ز پا بندی

یلدای ما شامی ست تا صبح آزادی

روزی که می آید، امید پیوندی

رویای شب....

یک شب به آسمان نگاهت قدم زنم

شاید من از خوشی دلم، باز دم زنم

از نور هر ستاره ی شب در نگاه تو

نوشی به کام این دل لبریز غم زنم

یک شب چو عابران گذرگاه خواب ها

آهسته در کنار تو شعری قلم زنم

با مهر بگذرم، ز خیالات خسته ات

در کوچه باغ عشق، بیادت حرم زنم

دستی به روی ماه کشم از غبار ابر

بر غنچه های خسته ی سرما، کرم زنم

در خلوت خیال تو قدری رجوع کنم

بر لحظه های رفته نشاطی رقم زنم

یک روز عاقبت به در کوی عاشقان

با شور و شوق دیدن روی صنم زنم

چشمی به چشم ناز نگاه تو بی صدا

بر قیل و قال حکم جدایی، عدم زنم

یک شب میان چلچله های ستاره ها

دل را درون ساحل رویا به نم زنم

باید شبی میان غزل های خستگی

مشتاق در نگاه تو قدری ، قدم زنم

خدایا!!!!

با چه امیدی جهان را ساختی

خلق را با خاک و گل پرداختی

عقل دادی تا که بی عقلی کنند؟

این زمین را جای بی عدلی کنند؟

عمر را صرف دروغ و حیله ها

تا ابد اندیشه ها در پیله ها

خاک را بر سر کنند از حرص پول

جای تو، سجده نمایند بر بتول

نا حسابی ، نا مرادی در مرام

با فریب آیند با یکصد سلام

عقل ها خاموش ، زبان در گردشند

دایما در مدح دنیا می خوشند

صد هزاران رحمتت بر آن رجیم

خلق تو شیطان مکر و بس عظیم

غیر ظلم و ظالمی کاری کند؟

سر بسوی راستی ها کی کند؟

گاه می خندند اندک ، سرخوشی

با هزاران حیله در دل سرکشی

خنده هاشان طعم غم دارد کمی

کی شود خوشبخت این آدم، دمی؟

لطف کن یا پرده ها را بر بچین

یا که بر کن ظلم هایی ، اینچین

خسته گشتیم از جهانت ای خدا

بس که نامردی بدیدیم هر صبا

تو ببخشای این سخن های مرا

یا دگرگون کن جهان، یا عمر ما

تسلی بخشی های فلسفه .....آلن دوباتن

اگر به درستی عقاید خود ایمان داری ، دیگر عقاید باطل دیگران چه اهمیتی دارند ؟

اگر با دنیای خودت خوشی ، بی توجهی دیگران چه ارزشی دارد؟

وقتی ارسطو توسط عده ای کوته فکر به اعدام محکوم شد، به تک تک طرفداران و دوستانش بابت خشمشان از این حکم و گریه و زاری شان برای فقدان او، بسیار خرده گرفته و با فراقت خیال جام شوکران را سر کشید، چرا که یقین داشت روزی سخنانش ، عقایدش ، مورد فهم قرار خواهد گرفت و نامش در تاریخ ماندگار خواهد بود ، در حالی که تک تک حاکمان و قضات نادان صادر کننده حکم، مورد نفرت بشریت قرار خواهند گرفت .

آلن دو باتن در این کتاب امید را در دل زنده می کند ، فقر و نداری و بی توجهی و بی مهری اطرافیان و استرس و تنش ها را بی ارزش می خواند و رضایت خاطر و شادی درون را برهر چیز مقدم می شمارد ، او با معرفی فیلسوفان معروف و شرح مختصر از عقاید و زندگی نامه هایشان به زبان شیوا و دل چسب خودش ، راه درست زندگی را نشان می دهد ، کتابی فلسفی و اما بدور از پیچیدگی های فلسفه....

هفته ای پر از باران

یک روز صبح

وقتی با صدای چکاوک ها

چشم گشودی

خواهی دید که عشق

بر دنیا حاکم شده

و مهربانی

بر خودخواهی ها

پیروز گشته است

آن روز

صداقت

خاصیت زمین و زمینیان خواهد شد

و دوستی

بی هیچ مرزی

در جغرافیای جهان

گسترش خواهد یافت

آن روز

در خاطرت

من نیز زنده خواهم بود ....

پ.ن: عکس درختی در جنگل سوخته ی استرالیاست و شگفتی جوانه های زیبای رویده بر درخت ، امید را زنده می کند ....

الینور آلیفنت کاملا خوب است....گیل هانیمن

وقتی یک دختر جوان نزدیک سی سال که در شهر بزرگ و شلوغی زندگی می‌کند، می گوید معمولا جمعه شب‌ها محل کارش را ترک می‌کند و تا دوشنبه صبح با کسی صحبت نمی‌کند ، می توان به عمق تنهاییش پی برد .

دختری از جنس غم، با گذشته ایی تلخ که سعی در فراموشیش دارد و سعی دارد طوری رفتار کند که گویا از حال و روز خود بسیار راضی هست و چقدر قوی هست در حالی که شدیدا به حمایت و همراهی حداقل یک دوست خوب نیاز دارد......

الینور غمگین اما رفتار و گفتار صادقانه ای دارد ، اهل تظاهر نیست وقتی همه از برنامه های اخر هفته خود با سرخوشی تعریف می کنند ، او صادقانه اعتراف می کند که هیچ برنامه ای ندارد و بعبارتی مثل هر هفته تنها در آپارتمان ساکت و کوچک خود خواهد بود و از اینکه دیگران با تاسف به او نگاه می کنند سعی می کند خودش را خوشحال نشان بدهد ....او دختری قوی و خودساخته است که هرگز سعی نمی کند برای جلب توجه دیگران یا راضی کردن اطرافیان، مراقب کلمات و حرکات خودش باشد ، اهل ریاکاری نیست و این با سیاست روابط اجتماعی متعارف جامعه همخوانی ندارد،

یکی از خوشبختی هایش ، آشنایی با فردی به خوبی و مهربانی ری موند در بهترین زمان ممکن هست. ری موند از ان دست مردانی ست که هر فرد تنهایی اگر یکی از آن را داشته باشد ، بی شک خوشبخت خواهد بود ،...

پ.ن: کتاب کمی تا اندکی غمگین و اشک در آر می باشد ، ولی پایان خوشی دارد ....

آرامش پاییزی....

زندگی گاه

تماشایی ست

باید در کناره ی برکه ایی خاموش مکث کنی

جلبک ها، مرغابی ها، کوهها و ابرها را به تماشا بنشیی

و از سایش ابر

بر پیکره خانه ها و کوهها لذت ببری

و به این فکر کنی که کدام نقاش زبردستی توان خلق این تابلو را دارد

گاه اما

زندگی شنیدنی ست

چشم ها را ببند و گوش کن

به نوای دل انگیز سکوت شب

به صدای نوازشگر باد وقتی برگ های سرمازده را می نوازد

به پچ پچ های پیچیده در وهم برکه

زندگی گاه همین مکث های کوتاه بین لحظات است

که چشم و گوش را جلا بخشی و

آرامش را به روح و جان

هدیه می کند

زندگی هایتان سرشار از ترنم پر طراوت باران باد....

کتاب دزد....مارکوس زوساک

حتی در اوج جنگ و بمباران هم، کلمات می توانند ، آرام بخش باشند و آزادی ، از کلمات و کلمات، از آزادی جان بگیرند ، این دو مفهوم همیشه بهم وابسته هستند و زندگی ، مجموعه ای از کلمات و آزادی است،

بزرگترین و زیباترین و باارزشترین هدیه پدرخوانده ی لیزل به او عشق و محبت بود و همچنین آشتی با کلمات، که باعث می شود با وجود فقر و کثافت و جنگ ، لیزل انسان بماند .

به گفته ی نویسنده ، لیزل نام دختری ست که به اتفاق برادر ۶ساله اش بخاطر جنگ و فقر و بازی های سیاسی به اجبار از خانواده جدا شده و پس از طی مسافتی دور توسط مادر و واسطه ایی به خانواده ایی در مونیخ سپرده می شود ، در طی این سفر لیزل برادر خود را از دست می دهد و در خاکسپاری او اولین کتابش را می دزد،...

پ.ن: عالی ست....

باران.....

آسمان بارید و من، شیدا شدم

قطره قطره در دل دریا شدم

بر لب ساحل به یاد غنچه ها

همسفر با موج بی نجوا شدم

سیل باران ها، غبارم را زدود

همچو رعد آسمان غوغا شدم

عشق بر جان و دل من جا گرفت

طالب آغوش بی پروا شدم

زیر باران ، خیس از طوفان سیل

غرق یاد تو به رویاها شدم

میکده جام طرب انگیز داد

بیخیال و غافل از فردا شدم

خسته از این روزهای غمزده

دور از یاران، دمی تنها شدم

چون نشد تقدیر ، همدل با دلم

فارغ از دنیای بی معنا شدم

بی تو عمرم باطل و بیهودگی

با خیالات خوشی احیا شدم

خط زدم عمر سراسر بی تو را

در پی تو راهی صحرا شدم

مهتاب...

هر روز یک ورق از تقویم عمر را

به باد می دهیم

بی آنکه

لحظه هایش را

رنگی کنیم

اگر چه آسمان دلمان ابری ست اما

گاه جرقه هایی از نور

روشنمان می سازد

بی ماه هم می شود

شب را به سر برد اگر

مهتاب نگاهت بدرخشد.....

شکفته در پاییز

نگاه ترا

باید هزار بار خواند

گرمای دستانت را

هزاران بار باید

حس کرد

باید هر از گاهی

در آغوش امنت

پناه گرفت

باید هزار بار

میان هزاران باغ

چون باد غوطه ور شد

تا

عطر ترا

به تمام گل ها

هدیه کرد

و گل ها را

مست نمود

باید همراه ابرها شد

تا

بر سر بام خانه ات

قطره قطره آویخت

و از لحظه هایت

دلتنگی را زدود

گاه باید

چون برگی از خزان

جا ماند

گاه غنچه ای در میانه پاییز شد

که بر دلت

عطر افشانی می کند

....

پ.ن: بعداز دوسال ،در میانه پاییز این غنچه با شکفتن زیبایش ، شگفت زده ام کرد....

ذهن های مریض

راست گفتند « از کوزه همان برون تراود که در اوست»

رفتار و گفتار و اندیشه های آدم ها مشخص کننده شخصیت اصلی آنهاست، کسانی که تماما نگاه منفی دارند بیشتر بخاطر آن است که همیشه سر خورده و بسته بزرگ شده اند ، آدم های بدبین اصلا قابل اعتماد نیستند و آدمهایی که همه را دروغگو می پندارند از تمایل به دروغگویی خودشان است .

دربخشی از کتاب نیمه تاریک امده :

"باید بیاموزی به تمام وجود خود اجازه بودن بدهی، بعبارتی فرار از تاریکی های وجود و انکار آنها اجازه نمیدهد با روشنایی های وجودت زندگی کنی.... تا خودت را همانطور که هستی نپذیری، تا با کامل نبودن خودت کنار نیایی، تا یاد نگیری که خودت را قضاوت نکنی، نمی توانی دیگران را ببخشی، یا قضاوت نکنی و باهاشون کنار بیایی....."

باید بجای انکار تاریکی های ذهن ، اصلاحشان کرد

ادم هایی که با خود روراست نبوده و همیشه تاریکی های وجود خود را نادیده می گیرند ، مدام تاریکی ها را در دیگران می جویند و می یابند ، زود قضاوت می کنند و متاسفانه خیلی بد هم قضاوت می کنند و گاها به قضاوت های خود افتخار هم می کنند!!!!....

از دوم دبیرستان که تعین رشته کرده و با گروهی خاص همکلاس شده بودم یکی از پسرای فامیل بهم گفت: با فلانی نگرد ، دختر خوبی نیست ،

گفتم از کجا می دونی خوب نیست ، میشناسی ؟

گفت نه نمیشناسم اما ظاهرش تابلویه خب ، خیلی بد حرف می زنه بد راه میره ، بد می خنده و زیادی راحته !!!!

من به حرفاش اهمیتی ندادم چون خوشم نمی اومد کسی برام خط و نشون بکشه ، اما رفتم تو نخ همکلاسیم و با گذشت زمان متوجه شدم اتفاقا بسیار دختر خوبیه و قلب پاک و ساده ای داره و از خیلی ها که ظاهری ظاهرا موجه داشتند بهتر و صادقتر و سالمتره ،

همون پسر بعدها فهمیدم که چقدر خواهر مجردش را اذیت میکرده و الان هم که ازدواج کرده همسر و دخترش مدام مورد بازخواستش قرار می گیرند و حتی دست بزن هم دارد.....

تاریکی های ذهن آدم ها اگر درمان نشوند بیشتر از خودشان اطرافیان را اذیت خواهد کرد . و متاسفانه اگر کمی با دقت به اطرافیان و ارباب رجوع ها توجه کنیم متوجه می شویم چقدر در جامعه ما مریض ذهنی و رفتاری زیاد شده ، چقدر آدم های بدبین هستند و چقدر آدمها راحت همدیگر را قضاوت می کنند ، بی آنکه شناختی از طرف مقابل داشته باشند ، مریض فکری ، مریض جنسی هم که غوغا می کند ،.....

امید

یقین دارم که روز خوب می آید

تو می آیی و از پشت تمام روزهای بد

زمان شادمانی می رسد

امید می روید

ببین آذر

چگونه پرده از اسرار شب برداشت

چگونه رنگ زیبای خزان

بر دامن شب زد

ببین هر صبح

هنوزم این چکاوک نغمه می خواند

بهار تازه ای بعد از زمستان باز می آید

چه من باشم ، نباشم

فرقی ندارد

مهم این است :

روزی خوب

به تقویم زمان حک می شود ، بی شک....

آذر زیبا....

پاییز امسال را برای اولین بار

امروز صبح حس کردم

دستان توانمند باد

تمام شب

خیابان ها را به خزان

آراسته

و زیبایی پاییز غمگین را

به زیبایی

به تماشا گذاشته است

آذر جان

آهسته آهسته بیا

بگذار از آخرین نفس های پاییز

جرعه ای بنوشیم و نفس

تازه کنیم .....

صبح پاییزیتان سرشار از آرامش و شادی

عکس :برداشت از نت

غربت سرا

جای دلم

نفس بکش

دل خسته ام از این قفس

جای تمام عاشقان

عاشق بمان،

جای من و تمام ما

آزاد باش و شادی بکن

اینجا غریبی ،غمفزا

باران دلتنگم کند

آب ، تشنه می سازد دلم

هر قطعه یخ یاد کیان

خوردن عذابم می دهد

این خانه شد غربت سرا

جانا تو جای ما همه

آزاد باش ، از دل بخند.....

...…

دیگر اینجا

دل به دل

راهی ندارد

دل به سویی می رود،

راهی به دلداری ندارد

راه ها تفکیک و

رویاها جدا شد،

آرزوها هم جدا

راهی به هم ،

کاری ندارد...

مرگ آدمیت ....

باز هم حال خوشی، نایاب شد

غم به کوی و برزن دل، قاب شد

غصه بر سربرگ دفترها نشست

خون سرخ کشته ها، سیلاب شد

گوشه گوشه هر کجا زخمی زدند

سینه ی سرخ وطن، بی تاب شد

عطر شادی رفت، مرگی رخنه کرد

خلق از اندوه و درد، بی خواب شد

مهربانی ، همدلی ها رنگ باخت

زندگی جرم عظیم، گرداب شد

یارب آخر ظلم ظالم تا کجاست

از چه رو " آدم" چنین ناباب شد

باورم نیست آدمیت مرده است

آنچه رویت می شود ارعاب شد

دیو و دد هم اینچنین وحشی نبود

این وحوش ات از کجا پرتاب شد؟