رمان زلیخا چشم هایش را باز می کند نمونه ی یک اثر دو فرهنگی ست. تکیه بر واقعیات دارد و با بیان زنانه اش در قلب انسان می نشیند. رمان از سرنوشت زلیخا می گوید؛ زنی از قوم تاتار که در دوران مصادره ی اموال دهقانان زندگی می کند و سرنوشتش بازیچه ی سیاست های بزرگ بی رحمانه می شود.

گوزل یاخینا (۱۹۷۷- قازان، روسیه) با نخستین رمانش «زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند» توانست ره صدساله را یک‌شبه بپیماید؛ این رمان توانست جایزه کتاب بزرگ روسیه و جایزه یاستا پولیانا به‌عنوان بهترین رمان سال ۲۰۱۵ را از آن خود کند، به مرحله نهایی جایزه بوکر روسی راه یابد، مورد ستایش و استقبال بسیاری از نویسنده‌های بزرگ روس، منتقدان و روزنامه‌نگاران و خوانندگان قرار بگیرد، و در ظرف کمتر از دو سال به ۲۴ زبان زنده دنیا ترجمه شود، که یکی از آنها فارسی است: ترجمه زینب یونسی در نشر نیلوفر. 

این کتاب را دوست عزیزم "سعیده" از   ویرگول   پیشنهاد داد . و همینجا ازش ممنونم. دیشب تمومش کردم و واقعا لذت بردم .کتاب 485  صفحه است با چاپ به نسبت ریز و ترجمه ای بسیار شیوا و دلنشین ، اگر قصد خواندن این کتاب کردین ، مثل اکثر کتابهای روسی تا 100 صفحه اول باید حوصله کنید ، ارتباط برقرار کردن با کتابهایی روسی کمی شکیبایی نیاز داره و البته ارزش این صبر و شکیبایی را دارد.شما را  دست خالی نخواهد گذاشت .حداقل برای من اینطور بوده  .

 

یادداشتهای خودم  از کتاب :

آزادی هم مثل خوشبختی است، برای بعضی ها مفید و برای برخی زیان آوراست... ص179

برای هر کاری مهم، فکر و دست است....  ص239

اینجا در سیاه جنگل تایگا، زندگی همیشه پیروز است، هرچه باتلاق ها در پاییز رنگ آتشین برگها را به خود بگیرد، هرچه زمستان سرد و خشن و بی رحم باشد، هرچه درنده های گرسنه بقیه را به وحشت بیاندازد ، زلیخا باز می دانست بهار می آید و  درختها ، پرتو های سبزی تازه را پخش می کنند ، خاک های سوخته با گیاهان ابریشمی پوشیده میشود و نسلهای جدیدشاد و انبوه حیوانات بدنیا می اید ... ص 383

 

فکر آدم آب نیست که بتوان جلویش سد زد، بگذار هرجا می خواهد برود.... ص385

دسته های بزرگ و سیاه مثل ابر رو به آسمان پرواز کردند و به سوی بلندترین کوه جهان راه افتادن تا سیمرغ را پیدا کند. پرنده ها شب و روز  بی خواب و بی غذا می رفتند  همه زورشان را جمع کردند و رفتند و رفتند تا سرانجام به دامنه کوه رسیدند  اینجا ولی مجبور شدند بالها را جمع کنند و با پای پیاده از کوه بالا بروند، آخر تنها راه رسیدن به قله  رنج کشیدن بود  راه کوهستانی آنها را به وادی جستجو رساند، اینجا پرنده هایی که آرزوی آنها برای رسیدن به قله چندان شدید نبود  طعمه مرگ شدند. بقیه پیش رفتندتا به وادی عشق رسیدند، اینجا پرنده هایی که طاقت عشق بی پاسخ را نداشتند، تلف شدند  بعد به وادی دانش رسیدند، اینجا پرنده هایی که ذهن کنجکاوی نداشتند و دلهایشان به روی دانستن چیزهای تازه بسته بود جان باختند. 

زلیخا باخود فکر کرد "چطور میشود دل آدم برای دانستن باز باشد؟ دل آدم خانه عشق است نه دانش" ... ص390

رفتن یعنی کمی مردن.... ص 404