فروغ چشم ها رفته، دلم درگیر طوفان است

نگاه خیره بر دریا، اسیر موج، حیران است

نه عابر بر گذرگاهی، نه عابد رو به درگاهی

همه در گیر و دار غم، امید اما گریزان است

خدا را هم به صد رنگی، فروشد ملتی اینجا

شکایت های دل مانده که تاوانش ، زندان است

بزرگان غرق در کبر اند، ریا کالای ارزانی ست

صداقت گشته کمیاب و، دروغ اما فراوان است

طرفداران زور و زر ، دل سنگی درون دارند

بدنبال دغل بازی ، همه افکار، ویران است

نه از دین آبرو مانده، نه از اخلاق آثاری

درون لاک تنهایی، جهان، اسرار پنهان است

بدنبال چه می گردیم ؟ در این بازار مکاری

به دیواری زدیم تکیه ، ندانستیم لرزان است!

رها باید شدن یارا، ز پا زنجیر ها برکن

ببخشا مهربانی را ، که شادی سهم باران است

رها کن خلق حیران را، نظر بر آسمان افکن

تمنای دلت هر دم ، ندای خوب جانان است.....