پاییز
من عاشق پاییز بودم
تابستان را خون به دل می کردم که زود برود
باران که می بارید
خزان را می شمردم
ثانیه به ثانیه
و عطر دل انگیز نمناکی هوا را
به جان می کشیدم
چه میدانستم
ارمغان پاییز
درد است
جدایی ست
چه می دانستم
خاطره هایم را
می سوزاند
پاییز
با من خوب تا نکرد
با جهان نیز
با سنگدلی دور از انتظاری
انتقام تک تک برگهایش را
گرفت
و بالهای پرواز خیالمان را
چه ناجوانمردانه
چید.....
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۸/۲۰ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 