سحرم به نور چشمت ، شده روشن ای مسیحا

چو رسی به جان مرده ، نفسم شود شکوفا

.

شب و روز تیره رفته ، شده پر فروغ جانم

چه خوش است دیدن تو، به نگاه پر تمنا

.

صنما تو دلبری کن، که دل از دلم ربودی

به صفای خود بیآرا ، شده ای به دل تسلا

.

تن خسته را به مرهم ، به نوازش نگاهت

دل عاشقم به مهری ، که شود مرا هویدا

.

به کویر تشنه ی جان، تو شراب ناب عشقی

عطشم فراتر از حد، می جان، تو کن محیا

.

تو گلی ، تو آفتابی ، تو ترنمی ، بباری

به سیاهی شب من، تو بتاب، شده درازا

.

به سرای خلوتم آ ، به نگاه انتظارم

بنشین کنار جانم، که دمی کنم تماشا