دلبری کن...
سحرم به نور چشمت ، شده روشن ای مسیحا
چو رسی به جان مرده ، نفسم شود شکوفا
.
شب و روز تیره رفته ، شده پر فروغ جانم
چه خوش است دیدن تو، به نگاه پر تمنا
.
صنما تو دلبری کن، که دل از دلم ربودی
به صفای خود بیآرا ، شده ای به دل تسلا
.
تن خسته را به مرهم ، به نوازش نگاهت
دل عاشقم به مهری ، که شود مرا هویدا
.
به کویر تشنه ی جان، تو شراب ناب عشقی
عطشم فراتر از حد، می جان، تو کن محیا
.
تو گلی ، تو آفتابی ، تو ترنمی ، بباری
به سیاهی شب من، تو بتاب، شده درازا
.
به سرای خلوتم آ ، به نگاه انتظارم
بنشین کنار جانم، که دمی کنم تماشا
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۸/۱۸ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 