اهالی این خانه....
خدا بیامرز مادرم از آنهایی بود که بهترین ها را برای مهمان ها کنار می گذاشت، بهترین رختخواب ها، بهترین اتاق ها، بهترین ظرف ها ووو
سرویس میوه خوری چینی داشت که عکس یک زن زیبا روی ، در وسط پیش دستی ها خودنمایی می کرد ، نیم تنه ی یک زن با پیراهنی سرخ رنگ که از شانه به بالا لخت بود موی های بور و بلند و اندکی فر ، شبیه به پرنسس های کارتون های خارجی بود ،
اگر اختیارش را داشتم حتما هر روز صبح کره و پنیر یا مربای خود را در این بشقاب ها سرو می کردم ، اما دریغ اینها ذخیره مادر بود برای مهمان ها،
حالا سالهاست که مادر فوت کرده و نمی دانم آن میوه خوری کدام گوشه افتاده....
من اما با خود عهد بستن هرگز مثل او نیاندیشم و نباشم و نشدم...
همیشه پیش خودم فکر می کنم بچه ها چند سالی کنار من هستند و بعد هرکدام پی سرنوشت خود خواهند رفت، آنچنان که من برای کنکور و دانشگاه و زندگی ازخانه ی پدری رفتم ، پس چرا چیزی را از آنها دریغ کنم ، همیشه از هر آنچه داشته ام بهترینش را برای آنها بکار بردم ،
هرگز روی مبل هایم کاور نکشیدم ، ماشین را با پلاستیک روی صندلی ، آکبند نگه نداشتم ، رخت خواب خوب را جدا نکردم ، ظرف ها را دستچین نکردم اگر هم چیزی خراب می شد یا می شکست تکه کلامم همیشه این بوده و هست «فدای سرتان ».
سعی کردم تا حد توانم همه چیز اگر حتی کم اما با کیفیت باشند و هیچ حسرتی در دلشان نماند ...
اما حکایت آمدن این فوتبالیست خارجی به ایران و له له زدن بعضی از سران برای ظاهر سازی و زیبا سازی مسیر حرکت و زندگی ایشان مرا یاد مادرم و این خاطره انداخت ،
چرا کسی حواسش نیست که صاحبان خانه ی ایران ، ماندگارتر و سزاوارترند برای بهترین ها ، نه مهمان های ناخوانده یا خوانده !
چرا رفاه و آسایش و زیبای ، مثل هر آنچه که برای مهمان اولویت است برای جوانان ما اولویت نیست ؟
اهالی این خانه ی بزرگ ، ناراحتند، حسرت ها به دل دارند ، و گلایه های به حق دارند ، اما کو بینا و شنوای این بی عدالتی ها؟!
پ.ن: امروز باران ، دیگر باران نیست، سیلی ست که خانه نشینم کرد ، از نیمه شب یکسره می بارد ، نمی دانم چه بغضی بر دل آسمان نشسته که امسال شهریور اینچنین بی سابقه گریان است🤔
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 