یه یهویی برای تو و باران
حوالی این خانه
باران می بارد و
عطر چمن زار
به جانم می ریزد
خوشا بحال باغچه
خوشا بحال این دیوار
که برگ های درخت انگور
بر سرش چتر شدند،
می دانی انار ها ،چقدر بزرگ شدند؟
و تاکستان
آبستن شرابی ناب است
خبر نداری
روزها
در اندیشه ی پاییز
خمارند و
ماه ها
در انتظار نگار ،
بی حضورت بهار و تابستان هم گذشت
گذر از پاییز اما
سخت خواهد بود
اینجا
برای مستی خزان
نگاهت را
کم دارم ....
پ.ن: ما شمالی ها ، سخت ترین روزهایمان تیر و مرداد ست ، باقی سال را به لطف باران ، می نزده، مستیم ، بی گمان شمال ، با بهشت نسبتی دارد ....
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۶/۱۶ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 