وسایل عقد ایشان را فراهم می کند . رستم چند ماهی کنار تهمینه می ماند اما باید به شهر خود بر می گشته، پس از تهمینه خداحافظی می کند و به دیار خود برمی گردد، بی آنکه به کسی درباره تهمینه حرفی بزند . نه ماه بعد سهراب بدنیا می آید بی آنکه پدرش را ببیند ، کنار دایی و پدربزرگ خود رشد می کند ، به هیبت، بسیار شبیه سام، پدر بزرگ خود بوده و بسیار دلیر و جسور ، روزی از مادر نشان پدر می پرسد و مادر به او داستان را می گوید وتاکید می کند مبادا به کسی بگویی که افراسیاب دشمن رستم هست و چون حریف رستم نیست اگر بداند تو پسرش هستی قصد جانت می کند. سهراب که شجاع و قوی بود و جوان و بی تجربه ، می گوید نه کیکاوس لیاقت پادشاهی دارد و نه افراسیاب . من ابتدا با کیکاوس می جنگم و سپس به سراغ افراسیاب می روم که در جهان فقط رستم باید پادشاهی کند و تهمینه ملکه باشد ....

از آنطرف افراسیاب که از راز تهمینه خبر داشته ، از بلند پروازی های سهراب نیز ، به نیرنگ ، دو تن از سرداران خود را با کلی هدایا و سرباز برای سهراب می فرستد تا راحتر و زودتر به جنگ ایران و کیکاووس برود و چون از دلاوری های سهراب خبر داشته مطمئن بوده پدر و پسر تا وقتی همدیگر را نشناسند باهم خواهند جنگید ، چرا که رستم عاشق ایران و ایرانی ست و سهراب هم جوانی کله خراب و بلند پرواز است . لذا به سرداران خود سفارش می کند نهایت تلاش خود را بکنید که سهراب متوجه نشود که رستم کدام است .......

و اینچنین رستم به اجبار و سهراب به شوق مقابل هم ایستادند و بعداز سه روز نبرد ، اگرچه سهراب پیشتر فرصت کشتن رستم را یافته بود و رستم به نیرنگی از آن گریخته بود ولی در نهایت رستم پیروز میدان (و شاید شکست خورده ی اصلی ) شد و سهراب را غرق در خون کرد. رستم می دانست که کیکاووس دارویی دارد که می تواند برای نجات سهراب کار ساز باشد اما کیکاووس طمعکار و قدرت طلب از ترس اینکه مبادا پدر و پسر همدست شده و او را از پای درآرند ، دارو را نداد و سهراب هم مرد . این مثل "نوشدارو بعد از مرگ سهراب " هم از همانجاست که کیکاووس بعداز مرگ سهراب به دلداری رستم نشست .....

و با این بیت ها داستان را ختم به خیر می کند :

چنین گفت بهرام نیکو سخن

که با مردگان آشنایی مکن

نه ایدر همی ماند خواهی دراز

بسی چیده باش و درنگی مساز

به تو داد یک روز نوبت پدر

سزد گر ترا نوبت آید بسر

چنین است و رازش نیامد پدید

نیابی به خیره چه جویی کلید

در بسته را کس نداند گشاد

بدین رنج عمر تو گردد بباد

یکی داستانست پر آب چشم

دل نازک از رستم آید بخشم

برین داستان من سخن ساختم

به کار سیاووش پرداختم.