کوه، می جنبد از این سلسله جنبان دلم

ناله سر می دهد از ناله ی بی جان دلم

باز طوفان زده بر پیله ی تنهایی من

رود، جاری شده از غصه ی پنهان دلم

ساحل امن مرا، باد غرورت بشکست

سنگ، کوبیده به هر موج خروشان دلم

شده پژمرده گل گلکده ی بازارم

برگ، ریزان شده از آه پریشان دلم

آسمان، اخم کند در غم ویرانه ی دل

اشک، جاری شده بر چهره ی مژگان دلم

جنگل سبز مرا ، آفت خشم تو گرفت

یخزده جان و تن و ریشه ی بستان دلم

در سکوت ازلی، گشته فراموش سخن

گاه گاهی سخنی رفته به حرمان دلم

بغض واگشته، نشسته ، به کنار چشمم

حجم اندوه، شده ناجی عصیان دلم

واعظان را تو بگو، نوحه نخوانند مرا

نوحه سر می دهم از قصه ی عریان دلم