سلسله جنبان
کوه، می جنبد از این سلسله جنبان دلم
ناله سر می دهد از ناله ی بی جان دلم
باز طوفان زده بر پیله ی تنهایی من
رود، جاری شده از غصه ی پنهان دلم
ساحل امن مرا، باد غرورت بشکست
سنگ، کوبیده به هر موج خروشان دلم
شده پژمرده گل گلکده ی بازارم
برگ، ریزان شده از آه پریشان دلم
آسمان، اخم کند در غم ویرانه ی دل
اشک، جاری شده بر چهره ی مژگان دلم
جنگل سبز مرا ، آفت خشم تو گرفت
یخزده جان و تن و ریشه ی بستان دلم
در سکوت ازلی، گشته فراموش سخن
گاه گاهی سخنی رفته به حرمان دلم
بغض واگشته، نشسته ، به کنار چشمم
حجم اندوه، شده ناجی عصیان دلم
واعظان را تو بگو، نوحه نخوانند مرا
نوحه سر می دهم از قصه ی عریان دلم
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۰۳ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 