هر جا زندگی هست، ایمان هست....

تولستوی در آغاز کتاب اشاره میکند که یک مسیحی زاده است اما صرفا یک دین مورثی، بی ایمان عمیق و سراسر خطاکار، مثل هزاران آدمی که با دین پدر و مادر خود متولد میشوند و به زندگی ادامه میدهند بی آنکه شناخت درستی از دین و اعتقادات خود داشته باشند،او اقرار میکند تا قبل از پانزده سالگی به وظایف دینی خود عمل میکرده اما از آن به بعد رسما همه را کنار میگذارد اگرچه بقول خودش «هنوز هم اندکی ایمان در کنه وجودش نهفته بوده.»

مدتی به کارهای خلاف می پردازد بقول خودش"هیچ جرمی نبوده که مرتکب نشده باشد".... اما بعدا به نویسندگی رو می آورد و شهرت و ثروتی بهم می زند، عضو گروه نویسندگان میشود به تعلیم دیگران می پردازد، تعلیمی که به گفته خودش، نمیدانسته چیست و چه می آموزد،

بدِ ماجرا اینجاست که به سبب تعاریفی که گروه از او می‌کرده‌اند، اعتماد به نفس و غرور و خود بزرگ‌بینی او بسی افزایش یافته است.

اما دو حادثه در زندگبش باعث میشود تا ایمان به کمال خود را ازدست بدهد: نخست توحش بشر، یعنی کشت و کشتار و اعدام، و دوم مرگ برادرش، در این خصوص می گوید:

آن برادر باهوش، مهربان و در عین حال جدی در جوانی بیمار شد و بیماری او بیش از یک سال طول کشید. آری، در اثر آن بیماری درگذشت، بی آن که بداند برای چه زندگی کرده و بدتر از آن برای چه مرده است.

پس از مرگ برادر، رفته رفته شک در وجود تولستوی بیش از پیش رخنه می‌کرده اما تولستوی همچنان به زندگی ادامه می‌داده است. تا آن که تصمیم گرفته ازدواج کند و حواس خویش را معطوف خانواده سازد. او می گوید :"در این دوران تمام تلاش‌ام خوشبخت کردن خود و خانواده‌ام بود. پانزده سال این‌گونه زندگی کردم، گاه در این دوران سری به نویسندگان گروه نیز می‌زدم اما به‌یک‌باره خوره ی گریبان‌ام را گرفته است. خوره‌ای که کاری جز پرسش کردن درباره معنای زندگی نداشت"

همچنان می‌گوید:

زندگی من دست‌خوش سکون شده بود. می‌توانستم نفس بکشم، بنوشم، بخورم و بخوابم، آخر چاره‌ای جز تنفس، آشامیدن و خوردن و خوابیدن نداشتم. اما در اصل هیچ‌گاه زندگی واقعیِ من آغاز نمی‌شد، زیرا نمی‌توانستم به ژرفنای آرزوهای‌ام پی ببرم و شاهد کامیابی از آن‌ها باشم. هر بار که در پی تحقق آرزویی بودم، خود می‌دانستم که تحقق یا عدم تحقق آن هیچ تأثیری بر زندگی من ندارد. حتی اگر فکری به ذهن‌ام می‌رسید و با آن می‌توانستم این آرزوها را تحقق بخشم، نمی‌دانستم که چه آرزوهایی را باید در دل بپرورم.

او به تدریج درگیر پرسش «این‌ها همه برای چه؟» شده است. خود می‌گوید گیرم که مشهورتر از گوگول و پوشکین و شکسپیر شدم، خب بعد چه؟ و به همین ترتیب رفته رفته این اندیشه که جهان پوچ و بیهوده است توانسته است ملکه‌ی ذهن‌اش شود.

رفته رفته به فکر خودکشی افتاده اما ترس از مرگ هر آن او را از این کار بازداشته است. با وجود آن که می‌دانسته زندگی بیهوده است و خودکشی چاره‌ی کار، اما باز به زندگی ادامه داده است.

تولستوی برای یافتن پاسخ پرسش‌های خود به کند و کاو در علوم پرداخته است. پرسش‌هایی همچون «حاصل کار امروز من چیست؟ حاصل فردای من چه خواهد بود؟ اصلاً حاصل زندگی من چیست؟ … اصلاً من برای چه زندگی می‌کنم؟ چرا باید کاری را انجام دهم؟ یا آن که: آیا اصلاً در جهان غایتی وجود دارد که مرگ آن را از بین نبرد؟»

او می‌گوید:

آری، دریافتم که علوم بس جالب و جذاب هستند، اما اصلاً روشنی و شفافیتی ندارند تا بتوان با آن‌ها به این پرسش حیاتی پاسخی داد، یعنی هر چه این علوم در ظاهر پاسخی روشن و واضح‌تر به پرسش‌های زندگی بدهند، به همان میزان پیچیده و دشوارتر خواهند شد. هر چه بیش‌تر به بررسی علومی که ظاهراً باید پاسخی برای این پرسش ارائه دهند، چون فیزیولوژی، روان‌شناسی، زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی بپردازیم، بیش‌تر پی می‌بریم که این علوم بس ناقص‌اند و هیچ‌گاه قادر به ارائه‌ی پاسخی برای آن مسئله نیستند».

همچنین «فلسفه نه تنها پاسخی ارائه نمی‌کند، بلکه حتی پرسش‌های دیگری را نیز مطرح می‌سازد و بر آن می‌افزاید».

تولستوی چون پاسخی در علوم نیافته، سعی‌اش را معطوف به جستجو در میان دیگر هم‌ترازان خود برای یافتن پاسخ پرسش‌هایش می‌کند. او در کتاب " اعتراف من" پس از بررسی به این نتیجه می‌رسد که در میان هم‌ترازانش آنانی که به چنین ماجرایی دچار گردیده‌اند،

۴ راه‌حل اتخاذ کرده‌اند:

۱- ناآگاهی از درک واقعیتِ بیهوده‌ی جهان: اما تولستوی به بیهودگی جهان علم آگاهی پیدا کرده و نمی‌تواند از آن چشم بپوشد.

۲- زندگی اپیکوری، یعنی کام‌جویی از هر آن‌چه که است: اما این راه‌حل نیز راه‌حلی کاری برای تولستوی نیست. زیرا او نمی‌تواند از رنج و مرگ چشم پوشد و از لذت‌های لحظه‌ای زندگی کام گیرد.

۳- خودکشی: اما این راه نیز راهی برای تولستوی نبود.

۴- ادامه‌ی زندگی در عین آگاهی از پوچی و بیهودگی امور: این راهی بود که تولستوی به ناچار آن را برگزیده بود.

تولستوی به تدریج می‌دید عقلی که خود زاده‌ی زندگی است زندگی را نفی می‌کند. لذا پس از سرخوردگی از هم‌ترازان خود سعی‌اش را برای یافتن پاسخ پرسش‌هایش معطوف به زندگی مردمان عادی یا به اصطلاح همان «توده» کرده است.

تولستوی آن هنگام که می‌بیند عقل به مثابه‌ی امری که خود حاصل زندگی است این‌گونه آن را نفی می‌کند، با خود می‌گوید حتماً خطایی رخ داده است. او نیک واقف است که هر آن چه که دارد از گذشتگان است، از آنانی که در این دنیا زیسته‌اند و به سبب کار و بار دنیا رخت از آن بربسته‌اند. تولستوی خود می‌داند که عقلش، زبانش و کردارش زاده‌ی گذشتگان است اما چگونه است که آنان زیسته‌اند، و خوب زیسته‌اند، اما تولستوی نمی‌تواند بزید؟ چگونه است که مردمان عامی با آن همه رنج باز هم از برای زندگی ارزش و مفهوم قائل‌اند؟

پس از این بررسی‌ها دست‌آخر تولستوی درمی‌یابد که جدا از علوم بشری، … دانش دیگری هم وجود دارد که تمامی مردم جهان آن را پذیرفته‌اند، منظورم آن ایمانی است که ادامه‌ی زندگی را ممکن می‌سازد…

از زمانی که بشریت، یعنی زندگی، وجود داشته است، همین ایمان است که امکان زیستن را فراهم آورده و ویژگی‌های اصلی ایمان پیوسته و در همه‌جا یکسان است. در هر حال ایمان به خدا سبب شده است که آدمی بپذیرد، زندگی به رغم وجود مرگ، جاوید است و این زندگی جاوید با رنج و حرمان و مرگ پایان نمی‌پذیرد، یعنی تنها با ایمان می‌توان مفهوم و امکان زندگی را دریافت.

… ایمان، آگاهی از مفهوم زندگی انسانی، یعنی همان شناختی است که سبب می‌شود انسان خود به زندگی خویش خاتمه نبخشد و به این زندگی ادامه دهد. ایمان نیروی زندگی است. انسان برای تداوم زندگی به ایمان نیاز دارد. اگر ایمان نداشته باشیم که باید برای هدفی زیست، دیگرزندگی را ادامه نخواهیم داد. جانِ کلام، بدون ایمان نمی‌توان زندگی کرد.

​​​​​​........