جای خالی سلوچ....محمود دولت آبادی

جای خالی سُلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولتآبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته است. دولتآبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را میگذراند در ذهنش پرورانده بود.
رمان جای خالی سلوچ به زبانهای آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی، کردی و هلندی ترجمه شده است.
بخشهای از کتاب :
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به ادمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست، عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شود که دیگر عشق نیست، معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست، پیدا نیست و حس میشود. می شوراند، منقلب میکند، به رقص وا میدارد، می گریاند، می چزاند،.... دیوانه به صحرا!....
گاه ادم، خود آدم عشق است، بودنش عشق است، رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی، بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده، شاید نخواهی هم، شاید هم بخواهی و ندانی، نتوانی که بدانی، عشق گاهی هم همان یاد کمرنگ سلوچ است و. دستهای به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کنند.... ص 202.
بلایی عزیز. چیزی رنج آور که نمی توان عزیزش نداشت. که ندیده نمی توانش گرفت. زخمی اگر بر قلب نشیند، تو، نه می توانی زخم را از قلب وابکنی و نه می توانی قلبت رت دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی قلبت را چگونه دور می اندازی؟ قلب و زخم یکی هستند.... ص293
دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در طوفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی ؟! تو در طوفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود ؟! ص294
خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.
پ.ن: کتابی سراسر درد است ، دردی عظیم از درون زنانی که یک تنه بار زندگی را بدوش می کشند و مرگان میشوند!!!!،
دولت آبادی به قلم زیبای خود شاهکاری دیگر آفریده ، بعداز کلیدر و سلوکش ، این کتاب هم جزو بهترینهای نویسندگان ایرانیست ، در این کتاب دولت آبادی به زیبایی درد زنان گرفتار تقدیر را که ناگزیز در نقابهایی پنهان میشوند را بتصویر می کشد ، زنانی که نقاب مادری مهربان و دلسوز،نقاب مردواره ای کاری و نان آور،نقاب زنی همدل و همراه شوهر ،نقاب خواهری مطیع و فرمانبر ونیز دختری فداکار ،....
این زنان به شب که میرسند در سیاهی همرنگ سرنوشت خود ،تمام این نقابها را کنار می گذارند و درخلوت آسمانی خود ، انسانی زخم خورده میشوند که چشم امید بر آسمان دارند و سوال همیشه شان : این چه تقدیر ست ، که عشق را کجا جویم،که حفره های خالی پاره های تن را به چه ترمیم کنم!!!.....کتابی زیبا و داستانی تلخ
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 